قهرمان ميرزا عين السلطنه

3370

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

حرفهاى حمزه على را هيچ ننوشتيم . مىگفت آقا على نامى بود لنگهء فرمان احتشام الدوله او را تحريك كرد فرمان را دعوت نمود بعد فرمان و يك نفر آدمش را كشت از شر فرمان مردم آسوده شدند به شرّ آقا على دچار تا سزاى اين را كى بدهد . خانه و ما يملك فرمان را هم رفت چاپيد . امير افخم لرستان و بروجرد حاكم است اميرنظام كردستان برادر حمزه على كه سرباز كوريجان و با اميرنظام رفته و از آنجا فرار نموده و الموت آمده است حكايت مسافرت اميرنظام را اين‌طور تقرير كرد . مسافرت اميرنظام اميرنظام پانصد سوار از دهات خودش و ساير جاهاى همدان تهيه كرد و قرار گذاشت به هرسوارى ماهى نه تومان بدهد . فوج‌گروس با فوج‌فدوى هم همراهش بود . اما فقط نصف فوج ما لباس داشت . با دستگاه تمام رفتيم ، مردم آنجا هم استقبال خوبى كردند . فوج‌گروس را بيرون شهر منزل داد . يك ماه ماندند چون نه لباس دادند نه جيره . ده‌تا ده‌تا بيست‌تا بيست‌تا فرار كردند و بعد از يك ماه و نيم احدى باقى نماند . به فوج ما هم كه قرار گذاشته بودند نفرى ماهى بيست و دو هزار جيره بدهند يك تومان دادند . وقتى كه مىگفتيم بنا بود بيست و دو هزار باشد جواب مىدادند مىخواهيد بگيريد نمىخواهيد به جهنم . ما هم افتاديم از گرسنگى توى باغات مردم « حيوا ، « به » زياد آنجا دارد . غذاى ما تمام حيوا بود تا آن‌كه چهار دسته سرباز خدابنده‌لو را با صد سوار از خودش دويست سوار هم كردستانى با پسر حاجى مشير ديوان پيشكار به سمت مريوان و اورامان براى گرفتن ماليات دو سه ساله فرستاد با دوازده بار فشنگ اينها رفتند . آنها پيغام دادند اگر از طرف شاه ماليات مىخواهيد مىدهيم و اگر از طرف « اطاق » مىخواهيد نمىدهيم ( همدانيها هنوز مجلس را اطاق مىگويند ) . بعد پسر مشير ديوان با آنها ساخت شبانه ريختند به اردو سرباز فرار كرد ، سوارهاى كردستانى هم با پسر مشير ديوان راه خود را گرفته رفتند . فشنگ و آنچه از تفنگها ممكن بود گرفتند . چادرها را هم آتش زدند . سوارهاى امير هم بيشتر رفتند براى آن‌كه ماهى چهار تومان دادند نه نه تومان من هم با چند نفر از سربازها فرار كرديم . معتضد الممالك مرا گرفت داد بردند لتكا پيش نايب الحكومه . سه ماه مرا زنجير كردند بعد با آنها ديگر كردستان فرستادند . ما رفتيم در هاجر خاتون بست نشستيم . شيخ امامزاده توسط كرد لخت و گرسنه كوريجان آمديم . اميرنظام هرچه به « اطاق » نوشت سوار و سرباز خواست نيامد خودش هم هيچ از قلعه بيرون نمىآمد . كسى هم جز مشير ديوان پيشش نمىرفت . حالا كه مىآمديم تلگراف كرده بود كه بيايد همدان يك پول هم ماليات نگرفته بود .